Saturday, August 19, 2006

سيب


حتما خیلی راههای نرفته هست. خیلی سرزمینهای کشف نشده . خیلی سیب نچیده....
منتظر یه گام تا پیموده بشن. منتظر یه کاشف شجاع تا کشف بشن. منتظر یه سری دندون تیز تا پوستشون رو بشکافه....
ما که پا داریم برا رفتن. دل داریم برای به دریا زدن. دست داریم برای سیب چیدن...
فقط شاید یه جاهایی خسته بشیم.... یه جاهایی دلمون بلرزه... دندونهامون از فشار سیب سفت لق لق بزنه....
اما از الان بهش فکر نمی کنیم. چاره اش واکر و ویلچره. چاره اش بستن چشمها و جیغ زدنه. چاره اش یه دست دندون مصنوعیه...
از خود راه رفتن نمیشه گذشت. از کشف کردن. از سیب خوردن.
من سیبم رو چیده ام. می خواهم یه گاز بزنم. به کسی تعارف نمی کنم. هر کس باید سیبش رو خودش بچیند وگرنه گناه وسوسه خودش را می اندازد گردن حوا. من سیب خودم را می چینم. گاز می زنم. مز مزه می کنم. برای بعدی از الان بی تابم.....

No comments: